هر كس عقيده اى را بپذيرد بى آنكه علتى براى پذيرش آن داشته باشد ابلهى بيش نيست.

" برتراند راسل "



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : رها |

جايى كه بودن و نبودنت هيچ فرقى ندارد 

نبودنت را انتخاب كن

اينگونه به بودنت احترام گذاشته اى...

هاروكى موراكامى


تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 11 بعد از ظهر | نویسنده : رها |

1237624_535282409870735_1788862276_n.jpg

          ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﻋﺪﻡ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻠﻘﺖ ﻣﯽ ﺩﺭﯾﺪ

          ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺑﺪ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﺯﻝ ﻣﯽ ﺁﻓﺮﯾﺪ

          ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺎﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ

          ﻭﻗﺘﯽ ﻋﻄﺶ ﻃﻌﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﭼﺸﯿﺪ

          ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸم ﺖ ﺷﺪﻡ

          ﻧﻪ ﻋﻘﻞ ﺑﻮﺩ ﻭﻧﻪ ﺩﻟﯽ

          ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻭ ﻋﺎﻗﻠﯽ

          ﯾﮏ ﺁﻥ ﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ

          ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻮﺩ

          ﺁﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺑﻮﺩ

          ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﺳﺠﺪﻩ ﮐﺮﺩ

          ﺁﺩﻡ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﺳﺠﺪﻩ ﮐﺮﺩ

                       ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ

                                   ﻧﻪ ﺁﺗﺸﯽ ﻭ ﻧﻪ ﮔﻠﯽ

                                         ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ

                                                              ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻭ ﻋﺎﻗﻠﯽ

 

"افشین یداللهی"



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 1 قبل از ظهر | نویسنده : رها |
رفیق بی کلک،وبلاگ!



تاريخ : پنجشنبه هشتم خرداد 1393 | 4 بعد از ظهر | نویسنده : رها |



ای کاش انسانها همانقدر که ازارتفاع میترسیدند

کمی هم از پستی هراس داشتند…!


تاريخ : یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 5 قبل از ظهر | نویسنده : رها |
دیشب خواب دیدم حین نت گردی پشت مونیتور کامپیوتر یکی دست گذاشت رو شونم...

یه لحظه که برگشتم نگاهم با نگاه یه ژنده پوش دیلاق با چهره محزون و چشای گود افتاده تلاقی کرد...یه لبخند خسته...یه نگاه پر حرف...با موهای خیلی چرب(!)...اولش نشناختم یه کم که بیشتر فوکوس کردم دیدم اِ اینکه وبلاگ خودمونه!چشامو از نگاهش دزدیدم ،سعی کردم مسلط به نظر بیام با هیجان گفتم:اِ تو کجا اینجا کجا؟چقدر بزرگ شدی!

چشاش پر اشک شد بغض کرد...و با لحنی عصبانی گفت:از تو دیگه انتظار نداشتم رها،خیلیا از من گذشتن ولی تو دیگه چرا؟؟!!!واسه کی اینقدر خودتو گرفتی؟؟!!واسه من؟؟!!امسال روزای خیلی بدی داشتم روزای تلخ و سرد!(!)...امسال واسم تولد هم نگرفتی حتی!همش دم از یه قدم و ده قدم میزدی؟چی شد پس؟!

این حرفاش بد جور تکونم داد!گفتم تولدت مبارک هانــــــــی خونسرد باش...انشالا سال بعد!

لحنشو تند تر کرد گفت:آدمی که غرق شود میمیرد چه در دریا چه در رویا...میفهمی چی میگم؟؟!!!

واقعیتش اصلا نفهمیدم منظورش چی بود ولی بس که ترسیده بودم به نشانه تایید سرمو تکون دادم

گفت:کبریت داری؟فک کردم میخواد آتیشم بزنه با لحن پر استرس جواب دادم: نه ه ه ه

دست برد تو جیبش فک کردم میخواد چاقویی چیزی دراره دیدم یه نخ سیگار از آرشیوش درآورد گذاشت گوشه لبش!

خواستم دست پیش بگیرم با عصبانیت سرش داد زدم گفتم معتاد شدی نکبــــــت؟!

محکم یه کشیده زد دم گوشم گفت:به تو هیچ ربطی نداره...که یهو از خواب پریدم!



تاريخ : یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 4 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

سلام بر دوستان اکسترن امسال و اینترن سال بعد...

عید همگی مبارک

برایتان بهترینها رو آرزومندم...

(مختصر و مفید!)



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 9 بعد از ظهر | نویسنده : رها |

ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎﻱﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﯽ
ﺑﺮﺍﻧﮑﺎﺭﺩﺳﻮﺍﺭﯼ ﺩﻭﻻ ﺩﻭﻻ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
ﺑﯿﻤﺎﺭﻣﺎ ﺍﺯﺑﭽﮕﯽ ﺭﮒ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﺭﮒ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪ ﭼﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻧﺖ ﭼﻪ ﺻﺪ ﺳﺎﻧﺖ .
ﻧﺮﻣﺎﻝ ﺳﺎﻟﯿﻦ ﻧﻄﻠﺒﯿﺪﻩ ﻣﺮﺍﺩﻩ .
ﺑﺎ ﺁﻧﮋﯾﻮﮐﺖ ﺁﻧﮋﯾﻮﮐﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﺳﺮﻡ ﻭﺻﻞ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﭘﻨﺒﻪ ﺍﻟﮑﻠﻲ ﺩﺯﺩ ﺑﺘﺎﺩﯾﻦ ﺩﺯﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺁﻧﮋﯾﻮﮐﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺭﮒ ﻧﮕﺮﻓﺘﻨﻪ
ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻧﻤﯿﺮ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯿﺎﺩ،ﺩﮔﺰﺍ ﻣﺘﺎﺯﻭﻥ ﺑﺎ ﻭﯾﺎﻝ ﻣﯿﺎﺩ .
ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺷﺪ،ﺑﯿﻤﺎﺭ ﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﯼ ﮐﺎﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﺎ ﺗﺎﮐﯽﮐﺎﺭﺩ .
ﻫﺮﮐﻪ ﺷﯿﻔﺘﺶ ﺑﯿﺶ ، ﺁﻓﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ .
ﺳﺖ ﭘﺎﻧﺴﻤﺎﻥ ﺑﺎﺯﻩ ﺣﯿﺎﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﮐﺠﺎﺳﺖ .
ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﺍﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﯿﺸﻦ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ .
ﺗﺮﺍﺷﻪ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻟﯽ ﺍﻭﺭﮊﺍﻧﺲ ﻭ ﻣﺎ ﮔﺮﺩ ﺑﺨﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ .
ﺍﮔﺮﺩﯾﺪﯼ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺏ ﺗﺨﺘﺶ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﺮﯾﻀﺶﺗﻮﺷﻮﮎ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ
ﺳﻄﻞ ﺯﺭﺩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺳﯿﻔﺘﯽ ﺑﺎﮐﺴﻪ
ﺑﺎﺩﻋﺎﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺨﺶ ﺧﻠﻮﺕ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
ﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﻓﻠﺒﯿﺖ ﻧﺸﺪﻩ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻦ .
ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺪﯼ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ .
ﮐﺎﺭﻫﺮﮐﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺨﯿﻪ ﺩﻭﺧﺘﻦ، ﺳﻮﺯﻥ ﺗﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﻭ ﻧﺮﺱﮐﻬﻦ .
ﯾﻪ ﻫﭙﺎﺭﯾﻦ ﻻﮎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺶ ﺑﯿﺎﺭﯼ ﻏﻨﯿﻤﺘﻪ .



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 9 بعد از ظهر | نویسنده : رها |

وقتی نمیدونی داری کجا میری هیچوقت گم نمیشی!


تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

سلام دوستان، سلامی دوباره بعد از حداقل 3 سال، این داستان نقل قول هست از یک  استاد کاراته ی فرزانه کشور که در استاژ اخیری که داشتیم برامون نقل کرد:


پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، دختر بچه گل فروش ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …



موضوعات مرتبط: داستان و قطعات ادبی

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 8 بعد از ظهر | نویسنده : عقاب |

dear mahsa

as you begin your life together

may all your days be filled with love

and may all your dreams come true

congratulations



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : رها |



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : رها |