X
تبلیغات
پزشکی ارومیه ورودی مهر 88

سلام بر دوستان اکسترن امسال و اینترن سال بعد...

عید همگی مبارک

برایتان بهترینها رو آرزومندم...

(مختصر و مفید!)



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 9 بعد از ظهر | نویسنده : رها |

ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎﻱﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﯽ
ﺑﺮﺍﻧﮑﺎﺭﺩﺳﻮﺍﺭﯼ ﺩﻭﻻ ﺩﻭﻻ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
ﺑﯿﻤﺎﺭﻣﺎ ﺍﺯﺑﭽﮕﯽ ﺭﮒ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﺭﮒ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪ ﭼﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻧﺖ ﭼﻪ ﺻﺪ ﺳﺎﻧﺖ .
ﻧﺮﻣﺎﻝ ﺳﺎﻟﯿﻦ ﻧﻄﻠﺒﯿﺪﻩ ﻣﺮﺍﺩﻩ .
ﺑﺎ ﺁﻧﮋﯾﻮﮐﺖ ﺁﻧﮋﯾﻮﮐﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﺳﺮﻡ ﻭﺻﻞ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﭘﻨﺒﻪ ﺍﻟﮑﻠﻲ ﺩﺯﺩ ﺑﺘﺎﺩﯾﻦ ﺩﺯﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺁﻧﮋﯾﻮﮐﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺭﮒ ﻧﮕﺮﻓﺘﻨﻪ
ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻧﻤﯿﺮ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯿﺎﺩ،ﺩﮔﺰﺍ ﻣﺘﺎﺯﻭﻥ ﺑﺎ ﻭﯾﺎﻝ ﻣﯿﺎﺩ .
ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺷﺪ،ﺑﯿﻤﺎﺭ ﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﯼ ﮐﺎﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﺎ ﺗﺎﮐﯽﮐﺎﺭﺩ .
ﻫﺮﮐﻪ ﺷﯿﻔﺘﺶ ﺑﯿﺶ ، ﺁﻓﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ .
ﺳﺖ ﭘﺎﻧﺴﻤﺎﻥ ﺑﺎﺯﻩ ﺣﯿﺎﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﮐﺠﺎﺳﺖ .
ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﺍﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﯿﺸﻦ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ .
ﺗﺮﺍﺷﻪ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻟﯽ ﺍﻭﺭﮊﺍﻧﺲ ﻭ ﻣﺎ ﮔﺮﺩ ﺑﺨﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ .
ﺍﮔﺮﺩﯾﺪﯼ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺏ ﺗﺨﺘﺶ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﺮﯾﻀﺶﺗﻮﺷﻮﮎ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ
ﺳﻄﻞ ﺯﺭﺩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺳﯿﻔﺘﯽ ﺑﺎﮐﺴﻪ
ﺑﺎﺩﻋﺎﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﺨﺶ ﺧﻠﻮﺕ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
ﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﻓﻠﺒﯿﺖ ﻧﺸﺪﻩ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻦ .
ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺪﯼ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ .
ﮐﺎﺭﻫﺮﮐﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺨﯿﻪ ﺩﻭﺧﺘﻦ، ﺳﻮﺯﻥ ﺗﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﻭ ﻧﺮﺱﮐﻬﻦ .
ﯾﻪ ﻫﭙﺎﺭﯾﻦ ﻻﮎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺶ ﺑﯿﺎﺭﯼ ﻏﻨﯿﻤﺘﻪ .



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 9 بعد از ظهر | نویسنده : رها |

وقتی نمیدونی داری کجا میری هیچوقت گم نمیشی!


تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

سلام دوستان، سلامی دوباره بعد از حداقل 3 سال، این داستان نقل قول هست از یک  استاد کاراته ی فرزانه کشور که در استاژ اخیری که داشتیم برامون نقل کرد:


پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، دختر بچه گل فروش ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …



موضوعات مرتبط: داستان و قطعات ادبی

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 8 بعد از ظهر | نویسنده : عقاب |

دست های ما کوتاه بود
و خرماها بر نخیل،
ما دستهای خود را بریدیم
و به سوی خرماها پرتاب کردیم
خرما فراوان بر زمین ریخت
ولی ما دیگر دست نداشتیم



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

dear mahsa

as you begin your life together

may all your days be filled with love

and may all your dreams come true

congratulations



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : رها |



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : رها |

دوستان همکلاسی...

آیا میدانستید خانم معصومه قاسمپور ازدواج کرده؟؟؟

آیا میدانستید این پنجمین دوست مزدوج در بین همکلاسی هایمان است؟؟؟

آیا میدانستید مهر 88 بالاخره با رقیب خود (بهمن 88) به تساوی رسید؟؟؟((بر اساس تعداد ازدواج های رخ داده!))

آیا میدانستید هر کسی که اصلا بهش نمیاد بیشتر مورد ظنه؟؟؟

آیا میدانستید بخش داخلی همچینم بخش بدی نیس؟؟؟!!!بخت گشا شده لامصب!؟

آیا میدانستید این بادکنک ها پس از برخورد با موس منفجر می شوند؟؟؟

نه آیا میدانستید؟؟؟!!!

معصومه جان...

از صمیم قلب تبریک میگم...

زندگی سرشار از حوشبختی و سعادت رو برات آرزومندم



تاريخ : جمعه بیستم دی 1392 | 5 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

این روز ها بدجور دچار روزمرگی شده ام...

دچار خود درگیری،دگر درگیری...

زندگی ام درد میکند...کمرش شکسته...

سرطان گرفته ناجور...بدخیم...با پروگنوز ضعیف



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم دی 1392 | 3 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

تابلو نقاش را ثروتمند کرد
شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد
کارگردان جایزه ها را درو کرد
و هنوز سر همان چهارراه واکس میزند
کودکی که بهترین سوژه بود…



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم دی 1392 | 2 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

                  اگرمغزخالی همچون شکم خالی سروصدا میکرد 

                           جهان اکنون تعریف دیگری داشت . . .



تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی 1392 | 3 قبل از ظهر | نویسنده : رها |

عجب دوره ایست ... جمله ی " این مکان مجهز به دوربین مداربسته است" بیشتر اثر می گذارد تا" عالم محضر خداست"



تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی 1392 | 3 قبل از ظهر | نویسنده : رها |